تبليغاتX
مریمونه
مریمونه
در طلب بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
دوشنبه چهارم خرداد 1388
از اولش تا آخرش ...  
 

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

 

پ.ن: اینو می نویسم در حالیکه مغزم از هجوم افکارم داره له میشه. ولی اون ته تها می بینم که دلم همون بیت بالا رو باور می کنه، معمولا اینطوری بوده این چند وقتا. از همین چند ماه اخیر..

 

پ.ن۲: ترم آخرم بود ولی من اصلا درس نخوندم. انبوه درسها داره خفم میکنه. به همین مزخرفی درسم داره تموم میشه.

 

پ.ن۳: دارم شعرای قبلی بنیامینو گوش میدم. ۸۵ و سرودای بدون آلبومی که اینور اونور خونده. هنوز آلبوم ۸۸ رو نخریدم که ببینم چجوریه. اما قبلیا کهنه نمیشن نمی دونم چرا. بدجور خاطره داره لامصب.

 

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
نایب مولای ما پیش خداست امروز ...  
 

امروز از دانشگاه که بر می گشتم تصمیم گرفتم پیاده روی کنم. کل صفاییه رو پیاده اومدم و رسیدم به ارم. سر کوچه ی ارگ خیلی شلوغ بود. ورودی ماشین ها به ارم رو بسته بودن و مامور انتظامی سعی می کرد مردمو کنار بزنه.

از مامور پرسیدم آقا اینجا برای جلسه ی ستاد میرحسین انقدر شلوغه؟

جوابمو داد و من یخ زدم. زن و مرد با قیافه های منتظر اونجا ایستاده بودن. ورودی کوچه تقریبا سد شده بود و از راهی که باز بود جمعیت به شدت در رفت و آمد بودن. اونایی که میومدن بیرون اغلب چشمهاشون پر از اشک بود. زنی به دیوار تکیه داده بود و های های گریه می کرد. تا قبلش تو دلم می گفتم یه نفر یه حرف می زنه انقدر راحت می پیچه که همه به همین زودی جمع میشن و انگار چی شده.. اما انگار جدی بود. تنها زنی بودم که به خودم جرات دادم وارد اون کوچه ی شلوغ بشم. تا تونستم جلو رفتم اون جلو صدای گریه خیلی بیشتر بود. کم کم داشت باورم میشد. چطور همیشه به خودم می قبولوندم که اون بیشتر از همه پیش ما می مونه چون از همه بهتره؟ به قول آبجی هیچ کس به اندازه ی امام خمینی موندنش از همه لازم تر نبود. همه چی رو سرم خراب میشد. آرزوی نماز خوندن پشت سرش.. آرزوی حرف زدن باهاش. چقدر احمق بودم که فقط تو وبلاگم از زن بودن بعنوان دلیل ندیدنش یاد می کردم. کتابخونه ای که هر روز می رفتم دو قدمی خونه ی آقا بود. چقدر احمق بودم که هیچ وقت به آرزوم نرسیدم. بهش اونهمه نزدیک بودم و ازش اونهمه دور..

همین امروز تصمیم گرفته بودم به آقای افتخاری بگم ازش بخواد برام دعا کنه. برای خواستگاری اخیرم استخاره کنه و مثل مورد سارا در موردش نظر بده.

به همین راحتی نایب اماممو از دست دادم. با شنیدن عزا عزاست امروز به خودم اومدم و چادرمو روی صورتم کشیدم  تا سیاهیش روشنی مقنعمو بپوشونه.

آقای مکارم اومدن و از کنارم رد شدن. همین طور که به سلام های مردم جواب می دادن وارد خونه ی آقا شدن. باز صدای مردم بلند شد. عزا عزاست امروز.. همه گریه می کردن

آیت الله صافی اومدن. و معلوم بود که بقیه ی مراجع هم خواهند اومد. دیگه کوچه ظرفیت نداشت که همه مرد باشن و فقط یه زن اونجا بمونه. با کمک چند روحانی دلسوز از کوچه خارج شدم.

همزمان چند تا جوون که عکس آقا رو بالا گرفته بودن از جلوی منزل شروع به حرکت کردن. وقتی به حرم رسیدیم اون گروه تبدیل به جمعیت بزرگی شده بود که روی زمین نشستن و عزاداری کردن.

 

 

این برام از همه چیز سنگین تر بود که با رفتن آقای بهجت یه رخنه ی بزرگ دیگه ایجاد شد. دیگه مثل قبل شک نداشتم، خواب بابا مسلما تعبیر شده بود. درخت تنومند توی فیضیه قطعا حالا از ریشه در اومده بود.

سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388
یک استکان یاد خدا باید بنوشم ...  

شیطان
اندازه یک حبه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من


 

طعم دهانم تلخ ِتلخ است
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟

 


شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها

 


لطفت برایم نسخه پیچید:
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

 



                                                                                           عرفان نظرآهاری

 

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388
کشف ...  
 

راست میگه

فقط بعد از آواره شدن آدم به عشق می رسه.

فقط ِ فقط همینه فلسفه ی این همه رنجی که جوونا می کشن. لطفا کمکشون کن اینو بفهمن.

 

پ.ن : چگونه شکر این نعمت گزارم         که در باغ محبت جای دارم

 

پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
یه موجود زنده اینهمه بدبخت؟ ...  
 

امشب که دیدم زنداداشم داره دختر ۶ سالشونو به هزار بهانه راضی و در واقع  وادار می کنه روسری سرش کنه باز بعد مدتها به مامانم گفتم من اگه بفهمم بچم دختره از بین می برمش!

از اینکه اون باید از حالا یاد بگیره حجاب داشته باشه حالم به هم می خوره.

از اینکه زینب ۱۰ ساله ی خواهرم توی قم باید چادر مشکی سرش کنه حالم به هم می خوره.

یاد دوران تکلیف خودم افتادم. یاد همه ی شور و نشاط و اعتماد به نفسی افتادم که با یه تیکه پارچه ی مشکی از بین رفت. تو مدرسمون اجباری بود. اما من همیشه آرزو داشتم یه بار بدون چادر از مدرسه برگردم. یادمه بچه ها از قول دیگران می گفتن کسی که چادر سرشه زشته کوله زیر چادر بندازه. عین لاک پشت می شه. یا از اینکه کاپشن پوشیدن زیر چادر چاق نشونمون می داد کلافه و ناراحت بودیم. من همیشه عاشق دویدن بودم. یه بار که از مدرسه برمی گشتم و می دویدم دوستام بهم خندیدن و گفتن آدم چادر سرش باشه زشته بدوه، خنده دار میشه. و من دیگه ندویدم.

الان به چادر احساس نیاز می کنم. مخصوصا تو قم. اما این خاطرات بچگیم مثل آهن داغه تو ذهنم. نمی فهمم مراجع از کجا در آوردن که دختر ۹ ساله ی طفل طفل طفل.. چه جوری از یه روز با یه نماز نخوندن و با یه تار مو بیرون گذاشتن جهنمی میشه. این سوال خیلی فنیه که هیکل این بچه چه جذابیتی داره. خود این بچه چی می فهمه؟

یاد زینب افتادم که می گفت حاضر بودم بمیرم ولی تکلیف نشم.

الان در اوج عصبانیت می نویسم. نمی تونم بچه های عزیز کرده ی خواهر و برادرامو ببینم که مثل اون روزای من میشن.

از اون حرفاس که چند سال تو دل آدم جمع میشه. و با یه عصبانیت بروز پیدا می کنه. واسه همین به خودم اجازه دادم که بگم. اما نظرم عوض نمی شه. تا وقتی خاطره هام تو ذهنم باشن.