امروز از دانشگاه که بر می گشتم تصمیم گرفتم پیاده روی کنم. کل صفاییه رو پیاده اومدم و رسیدم به ارم. سر کوچه ی ارگ خیلی شلوغ بود. ورودی ماشین ها به ارم رو بسته بودن و مامور انتظامی سعی می کرد مردمو کنار بزنه.
از مامور پرسیدم آقا اینجا برای جلسه ی ستاد میرحسین انقدر شلوغه؟
جوابمو داد و من یخ زدم. زن و مرد با قیافه های منتظر اونجا ایستاده بودن. ورودی کوچه تقریبا سد شده بود و از راهی که باز بود جمعیت به شدت در رفت و آمد بودن. اونایی که میومدن بیرون اغلب چشمهاشون پر از اشک بود. زنی به دیوار تکیه داده بود و های های گریه می کرد. تا قبلش تو دلم می گفتم یه نفر یه حرف می زنه انقدر راحت می پیچه که همه به همین زودی جمع میشن و انگار چی شده.. اما انگار جدی بود. تنها زنی بودم که به خودم جرات دادم وارد اون کوچه ی شلوغ بشم. تا تونستم جلو رفتم اون جلو صدای گریه خیلی بیشتر بود. کم کم داشت باورم میشد. چطور همیشه به خودم می قبولوندم که اون بیشتر از همه پیش ما می مونه چون از همه بهتره؟ به قول آبجی هیچ کس به اندازه ی امام خمینی موندنش از همه لازم تر نبود. همه چی رو سرم خراب میشد. آرزوی نماز خوندن پشت سرش.. آرزوی حرف زدن باهاش. چقدر احمق بودم که فقط تو وبلاگم از زن بودن بعنوان دلیل ندیدنش یاد می کردم. کتابخونه ای که هر روز می رفتم دو قدمی خونه ی آقا بود. چقدر احمق بودم که هیچ وقت به آرزوم نرسیدم. بهش اونهمه نزدیک بودم و ازش اونهمه دور..
همین امروز تصمیم گرفته بودم به آقای افتخاری بگم ازش بخواد برام دعا کنه. برای خواستگاری اخیرم استخاره کنه و مثل مورد سارا در موردش نظر بده.
به همین راحتی نایب اماممو از دست دادم. با شنیدن عزا عزاست امروز به خودم اومدم و چادرمو روی صورتم کشیدم تا سیاهیش روشنی مقنعمو بپوشونه.
آقای مکارم اومدن و از کنارم رد شدن. همین طور که به سلام های مردم جواب می دادن وارد خونه ی آقا شدن. باز صدای مردم بلند شد. عزا عزاست امروز.. همه گریه می کردن
آیت الله صافی اومدن. و معلوم بود که بقیه ی مراجع هم خواهند اومد. دیگه کوچه ظرفیت نداشت که همه مرد باشن و فقط یه زن اونجا بمونه. با کمک چند روحانی دلسوز از کوچه خارج شدم.
همزمان چند تا جوون که عکس آقا رو بالا گرفته بودن از جلوی منزل شروع به حرکت کردن. وقتی به حرم رسیدیم اون گروه تبدیل به جمعیت بزرگی شده بود که روی زمین نشستن و عزاداری کردن.

این برام از همه چیز سنگین تر بود که با رفتن آقای بهجت یه رخنه ی بزرگ دیگه ایجاد شد. دیگه مثل قبل شک نداشتم، خواب بابا مسلما تعبیر شده بود. درخت تنومند توی فیضیه قطعا حالا از ریشه در اومده بود.